تبليغاتX
نی نی نازی
نی نی کوچولوووووووووووووووووووووووووووووووووو

سلام دوستای ناز و گل و عزییییز

 

 

امید وارم که امتحاناتون رو خوب داده باشین و مثل من یک از یک بدتر و افتضاح تر نباشن

در حال حاضر من کلا"درب و داغونم و یه جاهایی بین این دنیا و اون دنیا و زمین و هوا و ... گیر کردم از اون جایی که اینجا خییییییییییییییییلی برف باریده و همه جا یخ زده هست این روزا تلفات زیاد می دیم مخصوصا افراد سر به هوایی مثل من که کلا همیشه خارج از محیط سیر میکنن و اخرش هم  داغون میشن دو روز پیش با چند تا از دوستام داشتیم عین....تو حیاط مدرسه می دویدیم که یهو به طرز ناگهانی من احساس کردم که دنیا وارونه شد وقتی به خودم اومدم  به حالت خیلی جالبی یه چیزی تو مایه های وزغی که زیر ماشین رفته باشه و کف جاده پخش شده باشه روز زمین افتاده بودم و قیافه های مبهم ساقی و چند تا دیگه از دوستام و مدیر و ناظممون رو بالای سرم می دیدم که همشون هی منو صدا میکردن منم که کلا همه جام درد میکرد و احساس میکردم انگار رفته بودم زیر یه کامیون شروع کردم گریه کردن اونا که دیدن من زنده ام و وضعیتم طوری هست که بتونم گریه کنم منو بلند کردن بردن تو سالن اولش که خیلی داغ بودم هیچی حالیم نبود و احساس میکردم همه جام درد میکنه اما بعدش فهمیدم که دست چپم

ناجور تر از بقیه جاها درد میکنه وخلاصه وقتی رفتم     بیمارستان دکتر گفت که دست چپ شکسته و حالا من موندم و یه دست شکسته و حصرت اینکه پاشم برم با بروبچ

برف  بازی کنم اخه مامانم نمیزاره از خونه برم بیرون  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 17:21  توسط ناز افرین  | 

سلام دوستای نازم خوبین خوشین

 اپ امروزم درباره ی تلخ ترین روزهایی هست که من شاید تو کل زندگیم داشتم البته شاید به نظر شما مسخره بیاد ولی موضوع اینه که ادم تو زندگی به هیچ کس نباید خیلی وابسته بشه چون اگه این طوری بشه میشین مثل من خب این موضوع مال شهریور ماه و رپتی به الان نداره ولی من همین طوری یادش افتادم و گفتم بنویسمش  موضوع اینه که من به یکی از داداشام بی اندازه وابسته هستم اونقدر که نمیتونین فکرشو بکنین علت این وابسته گی هم اینه که از وقتی من به دنیا اومدم یعنی از وقتی که حالیم شد کی به کی و چی به چیه مامان و بابام خونه نبودن و دنبال کارهای خودشون بودن اون یکی داداشم هم همین طور و فقط من بودم و این داداشم که اینجا صداش می کنیم اقای دودره باز من و اقای دودره باز خیلی سر به سر هم میزاریم و لج هم رو در می یاریم ولی کلا واسه هم میمیریم دلیلش هم همونه که  گفتم خوب همین تابستونی که گذشت اول شهریور ماه اقای دودره باز مجبور شد به یه مسافرت تقریبا طولانی بره و زبل خان هم(اون یکی داداشم)همراهش رفت و خلاصه من تنها شدم مدرسه که تعطیل بود مامان بابا هم نبودن دودره باز هم که نبود منو ببره بیرون خودمم حال نداشتم برم بیرون دوست هام هم یا خودشون مسافرت بودن اونایی هم که نبودن من چون به علت نبودن دودره باز دچار افسردگی شدیدی شده بودم حوصلشونو نداشتم کار خاصی هم نداشتم انجام بدم فقط گاهی با بی افم می رفتیم بیرون که اونم چون من خیلی غم زده بودم همش شکایت داشت که چزرا غمگین هستم خلاصه در همین اوضاع وحشتناک یه اتفاق خیلی وحشتناک تر افتاد که داشت منو دیوونه میکرد اون اتاتفاق این بود که من دختر عمه دار شدم شاید از نظر شما دختر عمه دار شدن اصلا موضوع وحشتناکی نباشه ولی از نظر من چرا اخه کلا تو خانواده ی ما هم از طرف مادر و هم پدر دختر نایاب هسته یعنی تو خانواده ی بابا با این که نوه ها حسابشون از دستم در رفته فقط منو این جوجه فسقلی دختر هستیم بقیه همه بزرگن و پسرن تو خانواده ی مادری هم منو دوتا دختر خاله هام هستیم که اونا بزرگن و ازدواج کردن خوب من اصلا از اینکه این دختر عمه ی زشت قسقلی به دنیا اومده خوشحال نبودم هنوزم خوشحال نیستم چون قبل از اومدنش من تنها دختر و کوچکترین نوه ی خانواده بودم و از اون جایی که خانواده بابام دختر پرست هستن خیلی از موقعیتم سو استفاده میکردم البته الان فهمیدم که با به دنیا اومدن عسل(اسم دختر عممه) چیزی تغیر نکرده ولی اون موقع داشتم از غصه میمردم جاتون خالی به مناسبت به دنیا اومدن این فسقلی یه جشنی گرفته بودن که نگو و نپرس مجلس توی خونه ی عمم اینا بود خونشون خیلی بزرگه و یه باغ خیلی بزرگ با درختای گنده جلوشه از اون خونه هایی که جرات نمیکنی تنها تا ته حیاتشون بری و برگردی . خلاصه من اصلا قصد رفتن نداشتم ولی با اسرار مامان بابام پا شدم رفتم اون جا که رسیدیم همون ثانیه اول مامانم غیبش زد بابام هم رفت پیش شوهر عمم و چند تا از عمو هام منم یکم دورو برم رو نگاه کردم دیدم چند تا از پسر عمو هام با یکی از پسر عمه هام یه گوشه واستادن رفتم پیششون  چهار تا از پسر عمو هام بودن (سعید و سینا با محمد و امیر )پسر عمم کوروش هم کنارشون بود با همه ی اینا خیلی جور بودم خدا میدونه چقدر باحال هستن خلاصه یه احوال  پرسی کردیم و همون طور که  داشتیم حرف میزدیم کوروش از پشت دستشو گذاشت رو شونمو گفت می بینم که دیگه خانوم کوچولویه خانواده ی ---------ها نیستی.منم که فقط منتظر همچین حرفی بودم ام کردم گفتم واقعا که به همین زودی جای منو گرفت بعد رومو کردم اون ور و خواستم از پیششون برم که کوروش دستمو گرفت گفت کجا کجا؟؟؟؟؟؟ صورتمو بوسید گفت به خدا شوخی کردم هیشکی نمیتونه جای تو رو بگیره فکر نمیکردم ناراحت شی عزیزم امیر هم گفت اره عزیزم حرفای این دیوونه رو جدی نگیر شوخی می کنه بعد به کوروش اخم کرد همون طو وایستاده بودیم که عماد اومد پیشمون(عماد پسر عمع مهین یعنی داداش عسل هست و هیجدا سالشه من نمیدونم این عمع مهین چرا بعد از هیجده سال دوباره یادش اومده بچه میخواد)اومد گفت دارین چکار میکنین؟سعید گفت هیچی داریم به خاطر دنیا اومدن خواهر گرامی شما قند تو دلمون اب می کنیم عماد ادای بالا اوردن و در اورد بعد رفتیم رو یه ردیف صندلی که از بقیه دور تر بود نشستیم  اصلا حالم خوب نبود دلیلشم نمی دونستم سرمو اروم به شونه ی امیر تکیه دادم کوروش که اون طرفم نشسته بود گفت : از دست من که دیگه ناراحت نیستی؟؟؟؟؟؟گفتم نه باور کن بعد منو کشید سمت خودش گفت پس این طوری بشین منم همون طوری نشستم گفت چرا بی حالی عزیزم ؟؟؟ گفتم هیچی اصلا حوصله اومدن نداشتم مامان به زور اوردم گفت میخوای بریم تو اونجا راحت تر باشی ؟؟؟گفتم نه فرق نمی کنه .گفت نه پاشو بریم این جا که خیلی حوصله ی ادمو سر میبره بعد به بقیه هم گفت که پاشن و با هم رفتیم توی خونه تو اتاق عماد بهزاد اومد کنارم گفت نکنه واسه دنیا اومدن عسل ناراحتی گفتم نه با با چه حرفا میزنی.گفت :ببین عزیزم صد نفر دیگه هم که بعد تو بیان جای تو رو که نمیتونن بگیرن دستشو انداخت دور کمرم منو به بدنش چسبوند گفت تو دختر عموی ناز خودمی دیگه هیشکی تو دنیا مثل  پیدا

نمیشه که   هر

 چقدر بزرگ تر میشه لوس تر و ناز نازی تر بشه خندیدم اتاق عماد تو طبقه ی دوم بود یعنی اون جا یه سوییت خیلی نقلی بود که فقط مال عماد بود کسی اون جا نبود رفتیم تو  سعید گفت جای دودره باز و زبل خان خیلی خالیه گفتم اره نامردا منو تنها گذاشتن رفتن امیر گفت مگه الان بهت بد میگذره؟؟؟ گفتم: من کی گفتم بهم بد میگذره فقط ذلم واسه دودره باز تنگ شده الان هم خیلی بهم خوش میگذره چون دلم واسه همتون خیلی تنگ شده بود و فقط واسه شما ها اومدم. امیر گفت نه بابا مگه تو جز داداشت دلت واسه کس دیگه ای هم تنگ میشه؟؟؟یکی زدم پشت گردنش گفتم حرف مفت نزن .بعد همون جا تو قلمرو عماد(به قول خودش) موندیم و این دیوونه ها یکم مسخره بازی در اوردن مثلا منو خوشحال کنن بعدش این دیوونه ها گیر دادن که باید واسمون برقصی ولی من اصلا حالشو نداشتم گفتم :خوب اگه شما ها میخواستین برقصیم دوست دختراتون رو ور میداشتین می اوردین به منم می گفتین شهاب رو بیارم (اون موقع بی افم شهاب بود) تا با هم پاشیم برقصیم این طوری که نمی شه سعید پاشد دست منو گرفت گفت خوب حالا فکر کن من شهابم خلاصه جو دیوونه بازی اینارو گرفته بو رو اهنگ اولی منو سعید رقصیدیم دومی یه اهنگ عربی بود من تنها رقصیدم الی اخر .......اخرشم یکی از عمو هام اومد خیلی ناجور زد تو حالمون گفت چه خبره خونه رو رو سرتون گذاشتین و.......ما هم که حالمون گرفته شده بود کارو تموم کردیم چند تایی رفتم پایین فقط من موندم و کوروش و عماد .عماد هم رفت و گفت وقی خواستین بیاین درو ببندیم من که مثل بچه های سه ساله غمگین به دیوار تکیه داده بودم به کوروش گفتم تو برو من بعدا" می یام .کوروش که رو تخت نشته بود گفت یعنی اینقدر دلت واسه دودره باز و زبل خان تنگ شده که هیچ رقمه خوشحال نمی سی؟؟؟؟؟؟رفتم روی پاش نشستم گفتم اخه بدون اونا من خیلی تنهام مخصوصا دودره باز گرفت منو تو بغلش گفت :نه عزیزم چرا فکر میکنی تنهایی پس ما چی هستیم؟؟؟؟؟؟سرمو گذاشتم رو شونش گفتم :اخه تو که میدونی خیلی به دودره باز وابسته ام  .کوروش بوسیدم کفت ای بابا خودتو لوس نکن دیگه حد اکثر یه هفته دیگه برمی گرده می یاد اونقدر سربه سرت میذاره و حالتو میگیره که دعا کنی دوباره بره  بعد لبامو بوسید و یکم نازم کرد و گفت تو رو خدا خودتو لوس نکن عزیزم بعد امیر درو باز کرد گفت به به ما رو فرستادی دنبال نخود سیاه خودتون نشستین درد و دل میکنین  کوروش گفت :اخه خانوم کوچولو دلش واسه داداشش تنک شده .امیر اومد تو نشست پایین تخت گفت   :ناز افرین خانوم اینقدر واسه ما ناز نکن پاشو بیا پایین می خوایم شام بخوریم اصلا حالا که تنهایی پاشو بیا خونه ی ما گفتم اخه نمی شه که گفت چرا نمیشه گفتم باشه بذار به مامانم بگم خلاصه من اون شب رفتم خونه ی امیر اینا مثل پررو ها دو روز هم موندم بعد از پنج روز هم داداشام اومدن

بای بای
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 20:33  توسط ناز افرین  | 

 

سلام دوستای نازم

 

من دوباره اومدم اپ  کنم ولی موضوع ندارم

عیب نداره بذارین از اخرین مهمونی تقریبا باحالی که این اواخر رفتم براتون بگم و اتفاق ناجوری که بعد ش افتاد با کمال پوزش قبل از اینکه به قسمت نا گوار ماجرا یا شاید باحالش برسیم باید یه صد صفحه ای بخونین اگه هم نخواستین نخونین با خودتونه به هر حال من مینویسم :

خب موضوع از اون جایی شروع شد که دوست عزیزو گل من ساقی(این دوشیزه بهترین دوست من تشریف دارن) توسط دوست پسر محترمشون به یه مهمونی یا همون پارتی یا هر چی که دلت میخواد اسمشو بذار دعوت شدن پارتی مذکور پنچ شنبه شب

  برگزار میشد از اون جایی که دوشیزه ساقی خانوم بهترین دوست منه و ما کلا" به هم چسبیدیم هر

 کسی که ساقی رو میشناسه منم میشناسه و هر کسی منو میشناسه ساقی رو هم میشناسه بنا بر این بی اف گرامی ایشون بنده رو هم دعوت کرده بودن ولی من اصلا قصد رفتن نداشم چون اول اینکه کلا خیلی از کیارش(دوست ساقی)خوشم نمی یومد دوم اینکه: هیچکدوم از اونایی رو که تو مهمونی بودن رو نمی شناختم و حال و حوصله سر و کله زدن با بربکس جدید رو نداشتم و سومین دلیل که همون مهم ترین دلیله این بود که دوست پسر خودم در دسترس نبود و منم نمی خواستم با کس دیگه ای برم .ولی ساقی گیر داده بود که تو حتما" باید بیای و اگه نیای منم نمیرم من هم دیدم اگه نرم ساقی ناراحت میشه مشکلات مو باهاش در میون گذاشتم و بهش گفتم دو تا مشکل اولی رو بی خیال ولی می مونه مشکل سومی اگه تونستم حلش کنم حتما می یام این مکالمات در روز سه شنبه بین منو ساقی رد و بدل شد و من شروع کردم به تماس گرفتن با کیس های مناسبی که سراغ داشتم در این مرحله بزرگ ترین مشکل من این بود که باید سراغ کسایی می رفتم که بی اف اصلی خودمو نشناسن

به همین دلیل خیلی فضا برای انتخاب باز نبود لذا اگر من یکی رو انتخاب می کردم که متین رو(بی افم رو)بشناسه و بعد بره به اون بگه که چهار روز که نبودی نازافرین خانوم پا شده با من رفته پارتی دیگه ..................... چون این متین رو دوست دخترش بیشتر از بابای دختره تعصب داره و البته من عاشق این خصوصیتش هستم و خیلی با هاش حال میکنم . حالا بگذریم خلاصه بهترین کیس ها رو جستو جو کردم ولی هیچ کدومشون به دلم نبودن به جز دوتا که از شانس..............ما اون دوتا همون شب جایی دعوت داشتن .خلاصه چهار شنبه شد و من هنوز سرگردون بودم . ساقی به کیارش گفته بود که اگه من نرم اونم نمی ره بنابراین کیا تمام سعی خودشو تا مشکل من رو حل کنه تا بتونم برم مهمونی  در پایان کیارش جان به من گفت که به یکی از رفقای فابریکش  گفته که پنج شنبه با من باشه اونم با کمال میل قبول کرده این رفیق کیا رو میشناختم  پسر بی اندازه خوشکل و خوش تیپ و خیلی خر پولی بود منم تو همون چند دفعه ای که با کیا دیده بودمش خیلی ازش خوشم اومده بود ولی این شازده که سیاوش نام داشت دو مشکل خیلی اساسی داشت که منم به خاطر همین دو مورد جرات نکرده بودم طرفش برم  اول اینکه : بی اندازه اخلاق غیر قابل پیش بینی و سگی داشت دوم اینکه:در خیانت کار بودن و دو دره کردن این جناب شهره ی خاص و عام بودن  ولی واسه گذروندن یه شب واقعا خیییییییییییلی عالی بود خلاصه ساعت دوازده شب  بود تو اتاقم نشسته بودم دیدم سیاوش با هام تماس گرفت با یه لحن موضیانه یا شاید یکم تمسخر امیز بهم گفت چی شده خانوم خوشکله دوست جونت کجا رفته که یادی از ما کردی؟؟؟؟((سیاوش فقط میدونست یه بی اف دارم که خیلی دوسش دارم

ولی هیچ اطلاعی حتی از اسم طرف هم نداشت)) من که اصلا از لحنش خوشم نیومده بود گفتم : دوست جونم فعلا مسافرته و الا صد سال دیگه هم یادی از تو نمی کردم از اون جایی که یکم تند حرف زده بودم گفت چرا جوش می یاری خوشکلم خوب فقط واسم سوال پیش اومده بود   گفتم خوب پس اگه جواب سوالتو گرفتی خداحافظ با لحن بی اندازه ملایمی که هزار درجه با قبلی فرق داشت و این تغیرات ناگهانی هم به همون خاصیت غیر قابل پیش بینی بودنش برمی گشت گفت عزیزم خوب من تماس گرفتم که یکم با هم حرف بزنیم دیدم اگه سگ بازی در بیارم خیلی خوب نیست گفتم خوب بگو این خوب بگو گفتن ما همانا و تا ساعت دو و نیم با سیاوش حرف زدن همانا خلاصه در حالی که اشک گوشی در اومده بود خدا حافظی کردم و خوابیدم فردا صبح مثل هر روز با ساقی کلی حال کردیم و کم کم شروع کردم به اماده شدن بعد هم سیاوش اومد دنبالم  با ماشین داداشش اومده بود چون ماشین خودش فعلا به علت تصادف چند وقت یشش نابود بود توی راه خیلی با هم حرف نزدیم یه اهنگ رپ  مسخره گذاشته بود و گاهی با اهنگ می خوند و احساس خوش صدایی می کرد یه چند کلمه ای هم با من حرف زد تا رسیدیم با خودم فکر کردم چه غلطی کردم با این اومدم اگه تا اخر شب اخلاقش همین طوری بمونه چکار کنم؟؟؟؟؟ولی خودمو دلداری دادم گفتن نه جو که بگیرتش خوب می شه وقتی رفتیم تو خیلی ها اومده بودن و خیلی از این بابت خوش حال شدم اصلا خوشم نمی یاد زود تر از بقیه برسم  خدا رو شکر کسی منو نمیشناخت به جر ساقی و کیاو چند نفر دیگه واسه همین کسی درباره ی اینکه چرا عوض متین با سیاوش اومدم سوالی نکرد این سیاوش غیر پیش بینی ما ده دقیقه بیشتر طول نکشید تا جو بگیرتشو شرو کنه تحویل گیری و لاو ترکوندن خدا وکیلی خیلی پسر باحالی بود خیلی هم خوب لب میگرفت یه جوری که ادم حسابی حال میکرد منم از فرصت استفاده کردم و حسابی بهش لب دادم و باهاش لب بازی کردم تا جایی که رژ لب من پاک شده بود و صورت اون رژی شده بود حلا صه بعد از یه عالمه رقصیدن و خوردن شام و دوباره رقصیدن نزدیکای ساعت سه یا همین حدود بود که من خسته شدم خواستم برم خونمون کیا خیلی اصرار کرد که بمونم ولی من هیچ رقمه حاضر نشدم شب بین اون ادما بخوابم سیاوش هم که دید من نمی مونم و راس راسی می خوام برم  رفت حاضر شد که بیاد منو برسونه(( تاکسی  من شده بود حال کنین)) خلاصه خدا حافظی کردیم و رفتیم وقتی رسیدیم در خونه ی ما سیاوش تو ماشین نشسته بود و منو نگاه میکرد تا من درو باز کنم برم تو بعد بره نمی دونم چرا ولی همین طوری یکمی ترسیده بودم و چون اون شب تو خونه تنها بودم دلم نمی خواست تنها بمونم و می ترسیدم خیلی پشت در لفتش دادم وقتی دید پشت در موندم پیاده شد گفت چی شده ؟؟؟؟کلیدتو اشتباه اوردی؟؟؟ الکی گفتم نه کلیدم گیر کرده!!! کلید رو ازم گرفت تو قفل در چرخوند سریع باز شد خیلی کم اوردم خوستم برم تو گفت نمی ترسی که؟؟؟؟ بعد از چند ثانیه با من من گفتم نه تا چند ساعت دیگه هوا روشنه . گفت مطمئنی؟؟؟؟ گفتم اگه ترسیدم میگم داداشم بیاد پیشم!!!!گفت دیوونه شدی واسه چی این موقع اون بیچاررو بیدار کنی خودم می یام پیشت بعد منو گرفت تو بغلش گفت نکنه از من خجالت می کشی؟؟؟؟ گفتم نه ولی فکر کردم شاید اذیت بشی((عجب دروغ باحالی گفتم))گفت خب دیگه از این فکرا نکن بعد همراهم اومد بالا و شب و همون جا موند اولش یکم ترسیدم بلایی سرم باره ولی خداروشکر ادم با جنبه ای بود تمام این ماجرا ها گذشت تا حدود دو هفته بعد تو این دو هفته متین از مسافرت برگشت ولی از هیچ کدومشون خیلی خبر نداشتم تا وقتی که پا شدیم رفتیم عروسی شیرین دختر عمه ی مامانم پنج دقیقه از اومدنم نگذشته بود که با یه صحنه بی اندازه وحشتناک روبه رو شدم که خشکم زد فکر کردم دارم خواب می بینم توی باغ تالار دونفر کنار هم وایستاده بودن حدس بزنین کیا؟؟؟؟سیاوش و متین کنار هم دیگه واقعا داشتم سکته می کردم خواستم خودمو بزنم به اون راه در برم ولی اون دوتا منو دیده بودن متین واسم دست تکون داد و اشاره کرد برم کنارشون منم با اینکه کاملا یخ کرده بودم به زور رفتم پیششون متین گفت سلام خانوم نازنازی تو کجا این جا کجا خبر نداشتم تو هم هستی گفتم منم خبر نداشتم از فامیلایه داماد هستی؟؟؟؟ گفت اره اینم پسر خالم سیاوش هست بی چاره متین فکر می کرد من سیاوشو نمی شناسم . خلاصه همه چی گذشت و سیاوش هم بروز نداد که منو میشناسه و خیلی رسمی برخورد کرد که متین چیزی نفهمه فکر کنم اونم از اخلاق گند و غیرتمندی متین خبر داشت الان تنها موضوعی که ذهن منو مشغول کرده اینه که ایا خدا جز من موجودی به این بد شانسی افریده؟؟؟؟ من که فکر نکنم اخه همچین اتفاق تاریخی واسه چه کسی جز من میتونه بیفته؟؟؟؟؟؟؟نتیجه اخلاقی این خاطره هم این بود که حواستون باشه کسی که باهاش میرین مهمونی پسر خاله یا داداش یا ... بی افت ون نباشه مخصوصا اگه بی افتون رو دوست دارین.
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 20:36  توسط ناز افرین  | 

سلام دوستای نازم

 

این اولین اپ وبلاگمه  نمی دونم  با چی شروع کنم؟؟؟؟؟؟؟

 

فکر کنم بد نباشه اول یکم از خودم بگم چون این وبلاگ رو ساختم که از خودمو و دوستامو زندگیمو ................. توش بنویسم اسمم که خب نازافرین. یه دختر بی اندازه شیطون و بلا هستم رشتم علوم تجربی.همه می گن اخلاقت مثل بچه سه ساله ها می مونه و فقط قد کشیدی و اصلا اخلاقت با سنت جور در نمی یاد ولی من از حرفشون ناراحت نمی شم مگه بد ادم مثل بچه ها باشه؟؟؟؟؟؟ بچه ها که خیلی خوب و ناز و پاک و مهربون هستن البته من که فکر نکنم قلبم مثل بچه ها  پاک باشه ولی اگه این جوری بود که خیلی خوب می شد.

خب دیگه همین بود این هم از اپ اول امید وارم اپ های بعدیم ناز تر و بهتر از این یکی بشن .

منتظر نظر های نازتون هستم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 14:44  توسط ناز افرین  |